کنگان
پنج شنبه با عمو و زن عمو سارا و مادرجون رفتیم کنگان پیش آقاجون آخه چند روز بود ندیده بودمش دلم واسش تنگ شده بود وقتی رسیدیم شب بود منم رفتم تو بغل آقاجون و باهاش بازی کردم آقا جونم کلی ازمون پذیرایی کرد جاتون خالی خیلی خوش گذشت اینجا ساحل کنگان منم دارم به افق های دور مینگرم اینم من و بابایی داشتیم شن بازی می کردیم من و بابا و عمو امین من و مادر جون ...





